| |
|
احساس خجالت |
|
هوالحق چرا وقتی خدا حاجت می دهد من احساس خجالت میکنم ؟ فکر میکنم یک آبنبات داده اند دستم و گفته اند برو.من آبنبات نمیخواهم . اللهم عجل لولیک الفرج .............
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 7:20 توسط ماه ناتمام
|
|
|
|
|
؟ |
|
هوالحق یَک
 ميروي بازار براي عيد چيز بخري. ميروي در مغازهي آجيلفروش. ميپرسي«پسته داري؟» «بله.» «بادام چه طور؟» «بله.» «از آن نقلها كه پارسال بردم؟» «بله، از آن بهتر هم امسال آوردهام.» هي ميپرسي. داري محك ميزني آجيلفروش را. ببيني جنسش جور است، رفتارش خوب است، لبش به حرف و خنده باز است يا نه. خوب كه مطمئن شدي، آن وقت ميپرسي «ديگر چي داري؟ پسته را ديدم، بادام را ديدم، نقل را ديدم، ديگر چي داري؟» ميگويد «يك جنسي آوردهام مخصوص شما. شما فقط مي دانيد اين جنس چي هست.» ميپرسي «چي هست؟» ميگويد «مشتت را بياور.» مشتت را ميبري جلو. يك چيزي ميريزد توي مشتت. گرم است. خوب است. احساس ميكني دستت تازه شد. بو ميكني. به! به! عجب بوي گل ميدهد. بوي عطر ميدهد. نفس كه ميكشي ريههات جوان ميشود. ميپرسي «اين چيه؟» يك شوخي هم باهاش ميكني. ميپرسي «اين چي است، بلا؟ ميگويد «حلواي تنتناني، تا نخوري نداني.» اشاره ميكند «بخور. بخور و هيچي نگو.» ميخوري. عجب چيزي! ميپرسي «چي بود؟» … تمام شد. آجيلفروشي تمام شد. دنيا تمام شد. مرگ بود و خوردي و تمام شد. خلاص شدي از اين زندان تنت. از اين زندان دنيا.*
*حاج اسماعيل دولابی کش رفته شده از صندلی پ.ن : مطلب قبل از قبلی را هم بازتاب چاپید. هویجوری : http://www.baztab.com/news/39642.php یا علی مددی
|
+
نوشته شده در شنبه 6 خرداد1385ساعت 0:24 توسط ماه ناتمام
|
|
|
|
|
صلوات |
|
للحق یَک هر چه بادا باد :
بودند ملائک به ميان طبقات
مامورِ نزولِ نور و خیر و برکات
دیدم که خدا به صوتِ حيدر مي گفت
بر خاتم انبيا محمّد صلوات
یا علی مددی
|
+
نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین1385ساعت 23:45 توسط ماه ناتمام
|
|
|
|
|
احساساتت را کنترل کن اخوی ! |
|
للحق چندی پيش یکی از شاعران بنام از طرف کانون دعوت شده بود به شیراز جهت شرکت در یک شب شعر. بعد از اتمام جلسه در یک جلسه خصوصی ایشان - که اتفاقا خیلی هم داش مشدی تشریف دارن - برای ما تعریف کرد که یک بار برای شرکت در یک جلسه شعر خوانی به خدمت ره بر رسیده اند. در آن جلسه وقتی که نوبت به ایشان میرسد می گوید : آقا شما در جریانات 18 تیر فرمودید که اگر عکس من را پاره کردند شما چیزی نگویید. ره بر می گویند بله گفتم. این شاعر می گوید : " ولی آقاجان اگر من کسی را ببینم که عکس شما را پاره می کند ... دهنش را سرویس می کنم" . ره بر می گوید که خب شما اشتباه می کنید و نباید این کار را بکنید. شاعر ما هم می گوید که " آقا حاالا همین است دیگر! . الغرض شما گفته بودید در مدح من شعر نگویید ولی من شعری در مدح شما گفته ام و میخواهم اینجا بخوانم". خلاصه که ایشان تعریف کردند که شعر را در مدح ره بر خوانده ولی ره بر هیچ نگفته. در پایان این شاعر یک دوبیتی در رثای یکی از شهدا خوانده که ره بر لبخند می زند و می گوید " احسنت ". خب حالا دخلش به ما چیست؟ دخلش مربوط است به قضیه آتش زدن سفارت خانه دانمارک توسط ؟ قطعا من و همه آنهایی که این کار را انجام دادند ، توهین به عزیزترین جانِ جهان را بر نمی تابیم. اگر خیلی عاقلانه بخواهیم فکر کنیم و دودوتا چهارتا بکنیم شاید راهش آتش زدن و حمله به سفارتخانه فلان کشور نباشد. بابا ما ره بر داریم . اگر لازم باشد ایشان دستور می دهند. یک چیزی تو مایه های جهاد است. وقتی گنبد و بارگاه آن امام را منفجر می کنند ، خون من و تو به جوش می آید. دلمان می خواهد برویم و همه شان را داغون کنیم. ولی دستور است به صبر! -------- با همه این اوصاف لجم می گیرد از خونسردی مسئولین. هنوز نتوانستم کشف کنم اینهمه صبر - یا بی بخاری ؟ - برای چیست. به قول یکی از دوستان نمی شد لااقل سفیر فلان کشور را بخواهید ؟ نمی شد اخراجش کنید؟ نمی شد ........؟ یا علی مددی
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 17 اسفند1384ساعت 18:31 توسط ماه ناتمام
|
|
|
|
|
اینجا کجاست؟ |
|
للحق
امسال خداوند توفیق بهش داد رفت مکه. اول جوونی. اینکه بسی خوش به حالش هست بماند . مهم سوغاتی هست که برای من آورده. حاجی مجتبی را می گویم. یحتمل نمی شناسیدش. رفیق شفیق ماست. و اما سوغاتی که انصافا عجب سوغاتی است. دستش درست. نگاه کنید و حدس بزنید که اینجا کجاست :

حاجی مجتبی به من گفت که در مکه خیلی کم این محل را می شناسند. اسمش را هم تغییر داده اند. ولی معدود شیعیانی می دانند که اینجا کجاست. اینجا محل غدیر خم است. برگردید کمی بیشتر با دقت نگاه کنید. عشق است و صفا. بی زحمت پخشش هم بفرمایید. یا علی مددی
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند1384ساعت 18:4 توسط ماه ناتمام
|
|
|
|